سرزمین ورجاوند
كوروش : از دو بخش است كُرَ و اَشو كُرَ در زبان ماد به چم پسر است و اَشو به چم بهشتي كوروش : پسر بهشتي داريوش دارا + يَ + وهو+ شَ دارا : داشتن و دارا بودن يَ : مياوند وهو : نيكي شَ : پسوند داريوش : دارنده نيكي بهمن : وهومنه وهو : نيك منه : منش يا انديشه بهمن : انديشه نيك اسپنديار اسپند + يار اسپند : ورجاوند يار : پشتيبان ( چمِ يار چيزي فراتر از دوست است ) يار ورجاوند اين نام نخست اسپند داد يا اسپند ياد بوده به چم ورجاوند زاده شده و ورجاوند ياد شده شايد بتوان گفت كه اسپنديار ورجاوند ياري شده هم باشد. سياووش سياه + ووش دارنده اسپ سياه باربَد بار : دربار بَد : سالار سالار دربار و يا كسي كه هميشه اجازه ورود به دربار را دارد مازيار : ماز : چينِ كوه يار : پشتيبان مازيار فرمانرواي مازندران بود به در يا شكاف ميان ديوار نيز ماز ميگويند مازندران نيز به همين گونه است ماز+ اندر + آن به چم جايي كه در آن كوه يا شكاف است. مازيار: پشتيبان مازندران يا پشتيبان كوههاي مازندران شهريار شهر + يار در گذشته شهر تنها به چم يك جاي كوچك كه ما امروزه شهر ميگوييم نبوده بلكه گستره اي بزرگتر چون كشور رو در بر داشته و يار نيز به چم پشتيبان شهريار : پشتيبان كشور در فرهنگ باستان شهريار يا همان شهريور نام يكي از امشاسپندان است كه همان نيرويي گفته شد كه انسان را به سوي خوبي ميكشاند و شهريور آسماني است كه نگاهبان زمين است. فرشته frēŠtagrōŠn ( فرشتگروشن ) نخست دو بخش بوده كه اكنون جدا شده است و هر بخش خود به تنهايي يك نام است. از frēŠtag +rōŠn. frēŠta: فرستاده g : اين بند وا ژه از اين نام رانده ( حذف ) شده است rōŠn : روشني rōŠn يا raoxŠnā نيز خود به تنهايي يك نام است اين نام به چم فرستاده روشني است. نوشته 5 دي ماه خورشيدي سپندار مزد روز از سال 2718 باستاني روز رويش چون بر انداخت نقاب از سر زلف گويي از روز قيامت شب يلدا برخاست يلدا جشني كه در درازترين شب سال و نخستين شب زمستان برگزار ميشود.. اين جشن ويژه مردم آرياست و بيش از 7 هزار سال است كه در اين خاك ورجاوند زنده نگاه داشته شده است. يلدا همانند ديگر آيين هاي ايراني از انديشه نيك نياكان ما سرچشمه ميگيرد و به همين فرنود است كه پس از گذشت هزاران سال همچنان پا برجاست. اين شب را شب زايش ايزد مهر خورشيد شكست ناپذير دانسته اند. بيشتر مردم باستان پيشه كشاورزي و چوپاني داشته اند و در گذر ساليان با گردش شب وروز و دگرگوني هاي موسمي آشنا شدند و كارهاي خود را بر پايه اين دگرگوني ها سامان ميدادند. روشنايي روز و تابش خورشيد نمادي از نيكي و اهورا مزدا بود و تاريكي شب و سياهي نمادي از بدي و اهريمن. گرچه ايرانيان سياهي را نشان بدي ميدانستند ولي اين باور هرگز انگيزه اي براي اين نشد كه از تاريكي فرار كنند يا به غم روي آورند. بلكه براي يافتن اين بدي و مبارزه با آن هميشه به نيكي روي مي آوردند و هشيار بودند. ايرانيان نخستين كساني بودند كه دريافتند شب 30 آذر ماه بلندترين شب سال است و پس از آن از روز نخست دي ماه هر چه پيش تر ميروم از درازي شب كاسته و بر بلندي روز افزوده ميشود. ولي با اين تاريكي كه بلندترين بود ونشاني از بدي چه ميكردند !!!!!!!!!!! نه تنها غمگين نبودند بلكه جشن ميگرفتند شب را تا بامداد هشيار و بيدار همه با هم در كنار هم خوان بزرگي ميگستردندو در پرتو روشنايي آتش شادمان بودند ميوه هاي تازه و خشك شده ميخوردند تا نمادي باشد براي آرزوي بهار و تابستاني پر از فراواني و خوشي. آيين يلدا همان گونه كه گفته شد شب زايش مهر است. اين كيش در بسياري از كشور هاي اروپايي گسترش يافته بود و روز نخست دي كه برابر با 21 دسامبر بود روز زايش مهر جشن گرفته ميشد كم كم اين روز به فرنود دگرگوني هاي گاه شماري و پي بردن به سال كبيسه به 25 دسامبر رفت خورشيد و مهر و ميترا ومسيح همه از رهايي بشر از تاريكي و بدي ميگويد و همين است كه كه 25 دسامبر با شب زايش مسيح يكي دانسته شده است واژه يلدا يك واژه سرياني است به چم تولد و زايش و با واژه noel يكي ميباشد. يلدا بر همه ي هم ميهنانم شاد باد. ناشناسي چنديست كه به دنياي دلم آمده است از قوانين خودش ميگويد از بهشتش،از خدايش، و از دوزخ پر ز بلايش گويد. ناشناس ميگويد: آمده تا كه هراس افكند از آتش دوزخ،اندر دل من، گويد كه اگر گوش به فرمان خدايش ندهم، آتشي افروزد، پر از دود و بلند، و مرا هيزم آن شعله جان سوز كند!!! او چه گويد؟!آتش؟؟؟ مگر اين مرد غريب، نشنيده فرياد اهورايي ايران مرا: كه اي بي خبران! من در اين پندارم كه با آتش داغ، تن يخ بسته بي خردي آب كنم نه كه با سوز و خروشش، خشت جان را،در آن كوره آدم پزي زشت و دروغ، بپزم ،گاه بسوزانم و پر دود كنم. ناشناس ميگويد كه خدا دور زتوست! خانه اش اينجا نيست، خانه اش شهر من است، تا نيايي نداني كه خداچه بزرگ است و چه قدر بت شكن است! شگفتا! او كيست؟ كه خدا خواندندش؟ من خدا را ديدم! او همين نزديكي ست! من همين جا ديدم ! كف دستان همان پيرزني كه در روشني يك شب تاريك و قشنگ،نان زحمت ميپخت. من خودم ميديدم، كه نان يكدفعه از آسمان بار نيافت، نان همين جا نان شد، كف دستان همان پيرزن جان خسته! ناشناس ميگويد كه خدا ميشنود گر صدايش بزني ميشنود، روزي ده بار بگو" قل هو الله احد" چه عجيب است مردم!با شگفتی گفتم: اين خدا كيست كه از آن تو سخن ميراني؟ پارسي ميداند؟ ناشناس ميگويد: كه پي بردن انسان به بهشت آمده است گويد كه بهشتش پر از سرسبزيست ،جوي دارد پر آب، باغ دارد پر گل! نيك ميدانم كه اين مرد غريب هرگز نشنيده وصف گيلان مرا! او نديده پاره جان مرا ! ورنه گر ديده بود! در پي باغ بهشتش،آسمان رفته چرا؟مگر او، خبر از رود سپيد من ندارد كه خروشش شب و روز هستي جان هزاران مرده بي جان شده است. او به من ميگويد كه بهشتش پر است از شير شتر! جوي عسل! حوري ناب! جام شراب! گر بنوشي تو هزاران پيك اندر پي هم، اندكي مست نيابي خود را، هي بنوش ،هي پشت هم! چه عجيب است ياران ! با شگفتي گفتم!اين بهشت است يا عشرتكده ي كيهاني؟ اين شراب است يا آب و شكر؟ من نميدانستم!پس شير شتر خوردني است!!جوي ها در خود عسل ميرانند، بي كندو!! هم وطن نزديك شو! بين ما ميماند؟ گر بگويم رازي؟ در بهشت اين مرد ،حوريان تا به ابد باكره اند!
تازی پارسی ﺇبا روی تافت/سرپيچی /سر باز زدن چنانكه فردوسی فرمود: كه چندين بپيچم كه اسفنديار مگر سر بپيچاند از كارزار ﺇبا كردن/ ﺇبا داشتن سرپيچی كردن/سر باز زدن ابا میکند : سرپیچی میکند ابابيل( تك ندارد ) گروه ها /دسته ها/نام پرنده ای كه در پارسي پرستو گويند. ﺇباح/اباحت (مباح كردن ) روا دانستن/روايی/ آشكار كردن/ مباح است : روا است اباريق(تك : ابريق) جام سفالي لوله دار با دسته براي آب يا شراب/( پارسی تازی شده ی آبريز است ) آوتابه نيز گويند / از دوبخش آف يا آو ( آب ) و تابه همان كه در تازی ظرف گويند. اباعن جد پدر بر نيا / پشت بر پشت / ( ابا : پدر/ جد : نيا) اباليس( تك : ابليس ) اهريمنان/اهريمن ها/ ابليس: اهريمن چنانكه فردوسی فرمود: از اين مار خور اهرمن چهره گان ز دانايي و شرم بی بهره گان نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد همه داد خواهند گيتی به باد ابتحاث ( بحث کردن ) كاويدن ابتدا آغاز كردن/آغازيدن/آغاز چنانكه فردوسی فرمود : از آغاز بايد كه دانی درست سرمايه گوهران از نخست ابتدايی آغازين ابتذال رها كردن / پرهيز/ خوار گرايی/ خوار داشت/ بی ارجی/ پيش پا افتادگی چنانكه فردوسی فرمود : همی خوار گيرد سخن های من بپيچد سر از دانش و رای من مبتذل است : خوار است به ابتذال کشیده شد : خوار شد ابتر دم بريده/ بی فرزند/ پست / فرو مايه/ پراكنده / آسيب ديده ابتسام ( تبسم کردن ) نرم خنديدن/ لبخنديدن/ شكر خند/ آهسته خنديدن ابتعاد دوري كردن / دور شدن بعید است : دور است ) ابتشار مژده يافتن/ شاد شدن ابتكار تازه يابی/ نو سازی/تازه سازی ابتلا آسيب ديدگی / دچاری/ آزمودن/ پرسيدن/ آگاهی يافتن مبتلا شد : دچار شد به بیماری دچار شد ابحاث ( تك : بحث) جستار ها ابد ( پارسي تازی گشته ) ابدی اپت/جاويد/ ورجاوند/رميدگی/هميشه گی چنانكه صائب تبريزی فرمود : چند باشد شمع من بازيچه ی دست فنا زنده ي جاويد از دست حمايت كن مرا ابدًا هرگز/هيچگاه/هميشه/ جاودانه / براي هميشه إبداع نو سر آيی/ نو آوری إبدال دگرگون كردن/ دگرديسی/ جايگزينی بدلی: دگرگون شده إبدالدهر جاويدان / هميشه أبدان ( تك : بدن ) تن ها / ابدام ها ( ابدام : جسم ) أبدي جاودانی أبديت جاودانگی / هميشه گی ابراء( بريء بودن ) پاك گرداندن/ بيزاری جستن/به كردن / از بدی رهاندن / بریء است : پاك است/ از بدی رها است ابراز باز گشاندن / نماياندن / درز گرفتن بروز دادن : نشان دادن/ بروز نميدهد : نشان نميدهد / نمايان نميكند إبراز قدرت دست نمودن/ نشان دادن نيرو ابراق (برق) درخش زدگی/درخشيدن/برق: درخش ابرقو / ابر قوه پارسی تازی شده است/ ابر كوه / نام شهری است ابريج پارسی تازی گشته است/شير زنه/ خمره كره گيری ابزار پارسی تازی شده /آچار ابزار ( تك : بزر ) دارو های خوشبو كه در خوردنی ها ميريزند مانند فلفل /زرد چوبه/ دارچين/و ....... ابشار ( بشارت ) شادمانی دادن / شادمان شدن / مژده دادن / شاداب كردن / گياه بر آوردن ابصار ( تك : بصر ) چشمان / چشم ها / بينايی ها چشم بصیرت : چشم بینا ابطال نا چيز كردن/بيهوده كردن باطل كردن : نابود كردن / ناچيز كردن/ ستردن ( setordan) چنانكه فردوسی فرمود: بپرهيز از آن كس كه بد كرده ای كه او را به بيهوده آزرده ای إبعاد راندن / بيرون راندن / دور كردن بعيد است : دور است ابعاض ( تك : بغض) دشمنی ها بغض ( كين و دشمني)همان است كه گلو گير نيز گويند ( گرفتن گلو هنگام گريه) ابقا ( باقی بودن/باقی داشتن ) نگه داشتن /پايدارگري/ واگذاشت ابكار( تك : بكر bekr) دوشيزگان «دوشيدن»/ از آنجايی كه دختران بيشتركار دوشيدن شير از گاو و گوسفند را انجام مي دادند، به همين فرنود(دليل) دوشيزه ناميده شدند. همان است كه تازيان باكره گويند. ابلاغ پيام رسانی/ فرمان رسانی /رساندن ابلاغ شد : رسيد نسك هاي به كار برده شده : شاهنامه فردوسي بزرگ ( از چامه هاي زيباي بسياري از چامه سرايان ايراني بهره ميبريم در اين ميان شاهنامه فردوسي به فرنود اينكه نمونه ي بي همتاي سخن پارسي است بسيار بيش تر مورد بهره ي ماست) فرهنگ فارسي عميد نوشته حسن عميد واژه ياب نوشته ي ابوالقاسم پرتو لغت فرس نوشته ابو منصور اسدي طوسي دستور نامه در صرف و نحو زبان پارسي نوشته دكتر محمد جواد مشكور روشن سازي : (نسك nasak پارسي است تازيان به خواسته خود و از آنجا كه در بسياري از واژگان ك را خ ميگويند تا در زبان خودشان آسان تر به كار برند از آن واژه نسخ nosakh را ساختند واژگاني بر اين گونه ي گفتاري را تازيان( جمع مكسر) مي گويند و اين واژه به اين رويه به كارشان نمي آمد از آن تك واژه نسخه و واژه هاي چون استنساخ و..... را ساخته اند كه از ديدگاه دستوري در زبان پارسي درست نميباشد. نسك در پارسي به چم نوشتار به كار ميرود .شور بختانه از اين دگرگوني ها بسيار كرده اند و ما نيز به نادرست به كار ميبريم!!!!!!! ) با سپاس از دوستان خوبم بسيار شادمان ميشم اگر جايي از كارم نادرسته شما به من ياد آوري كنيد.و همچنين سپاس ويژه از استاد هماي كه بدون پشتيباني ايشون كارپيش نخواهد رفت. با درود يكشنبه شب گذشته والت ديزني كنسرت هال شاهد يك رويداد هنري پر شور ايراني بود. اپرت موسي و شبان گروه مستان در ديزني هال لوس آنجلس اجرا شد و همان گونه كه پيش بيني ميشد غوغايي بر پا كرد. از اونجايي كه استاد بسيار به من كمك كردند كه به هدفم برسم و بدون كمكشون من كاري ازم بر نمياد كمترين كاري كه ميتونم بكنم اينه كه پيوند تارنگار مستان رو بگذارم كه گزارش اين برنامه بي همتا رو از تارنگار خودشون ببينيد. به اميد پيروزي روز افزون استاد خوبم و به اميد برگزاري بزرگترين كنسرت مستان در ايران شاد باشيد. هات پنجاه وسوم در يسنا به پيوند زناشويي دختر زرتشت پوروچيستا ويژگي داده شده است . در جشني كه براي زناشويي پوروچيستا و نامزدش بر پا شده بود زرتشت براي آنهايي كه در آن جشن بودند و نيز دختران و پسران سخناني ميگويد كه كوتاه شده آن اينگونه است . "سپنتا ترين و پاكيزه ترين روش زندگي درست انديشي . درست گفتاري و درست كرداري است من چون از فروز هاي مزدا پيروي كردم خداوند به من زندگي و نام جاودانه بخشيد و به همه كساني كه پندار نيك گفتار نيك و كردار نيك داشته باشند اين موهبت را ارزاني خواهد داشت." پس از پيشگفتار بالا زرتشت دختر خود را فراميخواند و ميگويد براي او همسري گزينش كرده كه در رفتار و منش الگوي نيكان است ولي نميخواهد دخترش بدون انديشه و بررسي هاي بايسته ديدگاه پدرش را درباره همسرش بپذيرد و آن جوان را كه جاماسب ناميده ميشد به همسري برگزيند بلكه ميخواهد او از هر سو در اين باره انديشه كند و هر گاه جاماسب را شايسته همسري دانست بپذيرد سخناني كه زرتشت در اين راستا يه پوروچيستا گفته اي چنين است: اينك تو اي پوروچيستا كه از دودمان سپنتا و جوان ترين دختر زرتشت هستي من از روي پاكدلي و نيك منشي جاماسب را از جوانان برجسته و نيك منش است براي همسري تو پيشنهاد ميكنم و او را براي همسري تو شايسته ميدانم از تو درخواست دارم در اين باره انديشه و خرد خود را به كار بري و هر گاه به درستي پي بردي كه او شايستگي همسري تو را دارد آنگاه او را شريك زندگي گردان. پوروچيستا در پاسخ پدر ميگويد: بدون هيچ دو دلي من كسي را كه به نيكي و پاكدلي مورد پذيرش همگان است بر خواهم گزيد و او را دوست خواهم داشت. باشد كه روشني انديشه نيك به من برسد و زني پاكدامن و پارسا در پاكان باشم و اهورا مزدا براي هميشه دين بهي را به من ارزاني دارد.(گاتها، هات 53 بند 3 و 4) زرتشت از شنيدن سخنان خرد آگاهانه پوروچيستا بسيار شادمان و خشنود ميشود و ميگويد: اي نو عروسان و نو دامادان به پند من گوش فرا دهيد و به ياد بسپاريد. پيوسته با انديشه نيك زندگي كنيد و در درستي و راستي از هم پيشي جوييدتا در زندگي پيروز باشيد بدانيد كه در اين جهان دروغ نا روا بوده و ،فرآيند آن فساد است.از آن دوري كنيد.آن گمراهاني ، كه از راستي خودداري ميكنند، زندگي خود را نابود خواهند كرد.( گاتها، هات 53 ، بند 5 ) پس از سخنان بالا بين پوروچيستا و جاماسب پيوند زناشويي بسته ميشود. پيوندي با گفتار پارسي با سخن پارسي و برابر با ارزش هاي زن و مرد ايراني، پيماني كه در آن سخن از نيكي بود. پيمان زناشويي ايراني. تاريخ ايران سرگذشت مردمان و تيره هاي گوناگوني را در خود جاي داده است. مردماني كه هر يك نقش به سزايي در سربلندي اين مرز و بوم داشته اند. در اين ميان مردم گيلان نيز از ديرباز در اين سرزمين اهورايي مي زيسته اند و مردان و زناني غيور در دامان اين سرزمين سبز آيين وهمايون پرورش يافته اند و در تنگناهاي پر و پيچ و خم روزگار، خستگي ناپذير كوشيده اند و دشواري هاي زندگي بردبارانه ناديده گرفتند و از كوهها و جنگل هاي سرسبز آموختند مهرباني و سخت كوشي را. امروز كودكان و جوانان گيلاني گرايشي به آموختن فرهنگ و زبان گيلاني نشان نميدهند و در ميان دوستان خود من بسيارند كساني كه سخن گفتن به زبان گيلاني و تالشي را شرم ميدانند و از اين گويش كه بسيار واژه هاي آن ريشه در زبان پارسي باستان و پهلوي دارد دوري ميگزينند. شوربختانه برخي ديگر از هم ميهنان ما نيز در شوخي ها ي خود شايد ناآگاهانه يا آگاهانه اين زبان را به ريشخند ميگيرند و همين كار نيز ميتواند يكي از فرنود هاي گريختن گيلاني هاي امروز از اين گويش باشد . چه بسا اين پيشامد ها در ميان ديگر تيره هاي ايران نيز بوده و هست. هر ايراني بايد زبان پارسي را بياموزد و بخواند بنويسد و سخن گويد من در كنار كوششی که براي زدودن زبان تازي و بيگانه از زبان پارسی ميكنم همه تلاشم را براي پاسداشت و نگاهداشت گويش گيلان نيز به كنار ميبرم . شناساندن واژه هاي گيلاني و ريشه آنها/ چامه ها و چامه سرايان گيلاني/باورها و آيين ها/ قهرماناني كه در اين سرزمين سرسبز سربلندي آفريدند و ........... گيلان استاني ست در شمال ايران كه ميان رشته كوههاي البرز و درياي خزر جاي گرفته است. گيلان در اوستا در آبان يشت و زامياد يشت {ورن} يا { وارنا } varena آمده كه در زبان پهلوي به gelan و امروزه گيلان گفته ميشود.كادوسيان همان بومي هايي بودند كه پيش از آريايي ها در گيلان و تالش ميزيسته اند و تالوش يا تالش دگرگون شده واژه كادوس است. همان گونه كه گفته شد بسياري از واژه هاي گيلاني و تالشي ريشه در زبان پارسي باستان و پهلوي دارند و بسياري نيز دگرگون شده ي پارسي گفتاري امروز هستند. براي نمونه در زبان گيلكي: زماني كه ميخواهند بگويدند ( يك بار ) گفته ميشود : اي بار و در زبان پهلوي ē و wē به چم يك است. واژه توم ( تخم كشتزار برنج ) : به تخم برنج توم بيجار گفته ميشود كه در زبان پهلوي tom به چم دانه است. واژه زاك: به چم بچه است كه در زبان پهلوي zahag گفته ميشد و ريشه در زاي و زاييدن دارد. واژه زاما به چم داماد است در اوستا zamatar آمده در پارسي "ز" به" د" دگرگون شده است. لاهيجان به چم شهر ابريشم است از لاه : ابريشم و" ان" پسوند جا و مكان است. لاه نوعي بافته ابريشمي است كه از چين آوردند و پيداست كه در لاهيجان از ديرباز ابريشم توليد ميشد. واژه " واش " به چم گياه هرز يا گياه خودرو است. در پهلوي پارتي waŠ گفته ميشد. ( گيلان نامه /به كوشش م.پ.جكتاجي ) و بسياري واژه هاي ديگر كه تلاش خواهم كرد در اين تارنما بنويسم. نگاره هايي از زيبايي گيلان و تالش




